وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۸

چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم مگو وقتی دل صد پاره‌ای …

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد وای آن دل که ز عشق تو در …

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹

یک ره به سر تربتم از ناز نیامد این جان ز تن رفته، دگر باز نیامد پیغام دروغی که فریبد دل ما را افسوس کزان لعل فسون ساز نیامد خونین جگری بی‌تو نهفتیم ولیکن از گریه، نگه داشتن راز نیامد …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کآن …

طالب آملی

دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلوده با جامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافیست ریاضت‌کش به بادامی بسازد ندارم ظرف می دل را بگوئید سفالی بشکند جامی بسازد قناعت بیش ازاین نبود که عمری بجامی دردی آشامی بسازد چو …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت سر من …

شهریار

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌کند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می‌کند همتم تا می‌رود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‌کند چشمه سار طبع من دیگر نمی جوشد ولی جویبار اشکم آهنگ روانی می‌کند …

حافظ » غزلیات - غزل شمارهٔ ۳۹۳

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و …

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات - غزل شمارهٔ ۵۲۳

در بیابان طلب، راهبری نیست مرا سر پرواز به باد دگری نیست مرا آن نفس باخته غواص جگرسوخته‌ام که به جز آبله دل گهری نیست مرا روزگاری است که با ریگ روان همسفرم می‌روم راه و ز منزل خبری نیست …