حافظ » غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۲۲

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست که به جایی نرسد …

بیدل دهلوی » غزلیات - غزل شمارهٔ ۱۸۳۲

صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویش که رنگم می‌پرد گر می‌تپد گرد از سرکویش نفس تا می‌کشم در نالهٔ زنجیر می‌غلتم گرفتارم نمی‌دانم چه مضمونست گیسویش تو هم ای دیده محو شوق باش و بیخودیها کن که عالم …

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات - غزل ۶۱

از تو همین تواضع عامی مرا بس است در هفته‌ای جواب سلامی مرا بس است نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است بیهوده گرد عرصهٔ جولانگه توام گاهی کرشمه‌ای و …

حافظ » غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۹۱

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات - غزل ۴۲۶

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم دلی بی‌غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم مرا رازیست اندر دل به خون …

بیدل دهلوی » غزلیات - غزل شمارهٔ ۱۹۶۴

با هیچ‌کس حدیث نگفتن نگفته‌ام در گوش خویش گفته‌ام و من نگفته‌ام زان نور بی‌زوال که در پردهٔ دل است با آفتاب آن‌همه روشن نگفته‌ام این دشت و در به ذوق چه خمیازه می‌کشد رمز جهان جیب به دامن نگفته‌ام …

بیدل دهلوی » غزلیات - غزل شمارهٔ ۲۲۷

طرح قیامتی ز جگر می‌کشیم ما نقاش ناله‌ایم و اثر می‌کشیم ما توفان نفس نهنگ محیط تحیریم آفاق را چو آینه در می‌کشیم ما ظالم کند به صحبت ما دل ز کین تهی از جیب سنگ نقد شرر می‌کشیم ما …

بیدل دهلوی » غزلیات - غزل شمارهٔ ۹۴۹

نگه ز روی تو تا کامیاب می‌گردد تحیر آینهٔ آفتاب می‌گردد زگرمجوشی لعلت به‌کسوت تبخال حباب بر لب ساغرکباب می‌گردد چه نشئه بود ندانم به ساغر طلبت که هوشیاری و مستی خراب می‌گردد نگاه من به‌گل عارض عرقناکت شناوری‌ست‌ که …

همام تبریزی » غزلیات - شمارهٔ ۱۶۲

ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت از دوست یک اشارت …